بریچی...
سلام قلقلیه مامان
بهت گفتم تنبل... البته از ته دل نبوده ها... ولی تنبلی دیگه... آخه گل پسری چرا نچرخیدی؟ یعنی اینقدر جات تنگ بوده که نتونستی بچرخی؟ یا اینکه واقعا تنبلی؟ الهی قربون تنبلیت برم من... از خدا خواسته بودم که اگه زایمان طبیعی برای من و پسرم مشکلی پیش نمیاره همه چیزشو فراهم کنه که بتونم زایمان طبیعی داشته باشم، ولی اگه سزارین به نفعمونه اصلا پسرم نچرخه، که فعلا اینطور بوده و مامانیه من نچرخیدن... این چهارشنبه باید برم سونوی آخرمو بدم... اونموقع مشخص می شه که اینوری هستیم یا اونوری... در کل خوشحالم که کمتر از ده روز دیگه توی بغل مامانی... ایشاالله
دوست دارم مامانیه من، ابوالفضلم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بریچی...
